ای مزدااهورا
مارس 29, 2008
«با دستهای برافراشته ، ای مزدا بتو نیایش میکنم ، و با فروتنی از تو درخواست خوشبختی دارم . باشد که همه کردارهای من، با خرد و اندیشه نیک و هماهنگ با آئین راستی انجام گیرد ، تا تو را خشنود ، و روان زمین بارور راخوشبخت سازم
پس ، ای مزدا اهورا، با اندیشه نیک به سوی تو میآیم ، تا در پرتو راستی ، خوشبختی هر دو جهان ، مادی و مینوی را بمن بشناسانی ، تا بتوانم آنرا به همراهان خود بشناسانم»
چه میدونستم
مارس 29, 2008
من گمان مى كردم
دوستى همچو سروى سرسبز
چهار فصلش همه آراستگى است
من چه مى دانستم هيبت باد زمستانى هست
!!من چه مى دانستم سبزه مى پژمرد از بى آبى
سبزه يخ مى زند از سردى دى
من چه مى دانستم دل هر كس دل نيست
قبها از آهن و سنگ
قلبها بى خبر از عاطفه اند…
خداوندا
مارس 14, 2008
ای خداوند ایران زمین
در آستانه ی سال نو تورا می ستاییم که ما را به کالبد هستی در آوردی و به ما خرد بخشیدی تا راه از چاه، و شایست از ناشایست باز بشناسیم.
اندیشه ی نیک را بر ما فراز آوردی تا گفتار و کردار خود را با آن همساز کنیم.
به ما توان بخشیدی تا با کار و کوشش، و جهش و جنبش، خانمان و روستا و شهر و کشوری آباد پدید آوریم.
به ما توان دادی تا با شادی پراکنی و مهر گستری دستیاران تو در کار آفرینش جهان باشیم و جهان بهتری برای خود و برای دیگر مردم ِ جهان پدید آوریم و شادی و مهر در میان مردمان بگسترانیم.
تو را می ستاییم ای سزاوار ستایش که در میان کشور ها ایران را آفریدی،
تا شهبانوی کشورها شود .
البرز ِ بالا بلند را آفریدی تا آرش کمانگیر تیرش را از فراز آن بپراند و مرزهای ایران را تا فراسوی پندار بگستراند.
الوند برفپوش را آفریدی تا فر شاهنشهی را در گنجنامه ی خود جاودان نگهدارد.
زاگرس سخت گذر را آفریدی تا دشمن از ایران دور بدارد.
رود ارس، و کارون فراخ بستر، و خلیج همیشه پارس را آفریدی تا ایران را جاودان بالنده بگردانند.
درآستانه ی سال نو ترانه ی ستایش ما را که از ژرفای دل فراز می شود بشنو و خواست هایمان را برآورده ساز.
نیروی پایداری را در ما بیفزا، تا بر کاستی ها چیره گردیم و در پیکار زندگی سربلند باشیم .
در خانه هایمان پسران و دختران سینه ستبر و بلند بالا و زیبا را فزون بگردان ، و ما را که ستایشکران تو ایم پیروز گر بساز.
به ما تندرستی و توانایی ارزانی بدار تا همه ی آن چیز ها را که به زندگی شکوه و شادمانی می بخشند فراچنگ آوریم .
بشود که روشنایی تو بر زندگانی ما پرتو بیفشاند.
بشود که در خانه ها ی ما شادمانی و پر خواستگی ریشه بگستراند.
بشود که دانش نیک بیاریمان آید و ما را بسوی زندگی بهتر راه بنماید.
بشود که در خانه هامان فرزندانی زیبا پیکر و دانا و توانا زاده شوند…
فرزندانی زور مند و گویا و رزمنده در راه کشور…
فرزندانی با هوش و دانش، و با فر و فرهنگ…
فرزندانی آراسته به اندیشه و گفتار و کردار نیک که در یابند خانه و خانواده و روستا و شهر و کشور را.
واینهمه را خواستاریم :
نه برای آنکه گام به بیراهه بگذاریم ،
نه برای اینکه دانش و توانش خود را در راه تباهی جهان بکار بندیم !
نه برای اینکه پیک اندوه، و پیام آوران مرگ باشیم !
برای اینکه اراده ی ترا که پیشرفت و نو سازی جهان است جامه ی کردار بپوشانیم ،
برای اینکه زمین را جشنگاهی بزرگ برای مردمان سازیم .
برای اینکه پیرو خرد باشیم و از خرافه باوری که دستاورد اهریمن است روی بگردانیم.
برای اینکه ریشه ی دروغ برکنیم و آیین نیاکانمان را که همساز با هنجار آفرینش است جایگزین آیین تازیان بگردانیم.
پس ای دادار بزرگ که چرخه هستی جز به داد تو نمی چرخد، به ما دانش و توانش بیشتر ارزانی کن تا اراده ی ترا در زندگانی خود به کردار درآوریم.
ایدون باد و ایدون ترج باد .
نوشتهی بعدی
مارس 9, 2008
بس بگردید و بگردد روزگار
دل به دنیا درنبندد هوشیار
ای که دستت میرسد کاری بکن
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
اینکه در شهنامهها آوردهاند
رستم و رویینهتن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک
کز بسی خلقست دنیا یادگار
اینهمه رفتند و ما ای شوخ چشم
هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار
ای که وقتی نطفه بودی بیخبر
وقت دیگر طفل بودی شیرخوار
مدتی بالا گرفتی تا بلوغ
سرو بالایی شدی سیمین عذار
همچنین تا مرد نامآور شدی
فارس میدان و صید و کارزار
آنچه دیدی بر قرار خود نماند
وینچه بینی هم نماند برقرار
دیر و زود این شکل و شخص نازنین
خاک خواهد بودن و خاکش غبار
گل بخواهد چید بیشک باغبان
ور نچیند خود فرو ریزد ز بار
اینهمه هیچست چون میبگذرد
تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار
نام نیکو گر بماند ز آدمی
به کزو ماند سرای زرنگار
سال دیگر را که میداند حساب
یا کجا رفت آنکه با ما بود پار
خفتگان بیچاره در خاک لحد
خفته اندر کلهی سر سوسمار
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست
ای برادر سیرت زیبا بیار
هیچ دانی تا خرد به یا روان
من بگویم گر بداری استوار
آدمی را عقل باید در بدن
ورنه جان در کالبد دارد حمار
پیش از آن کز دست بیرونت برد
گردش گیتی زمام اختیار
گنج خواهی، در طلب رنجی ببر
خرمنی میبایدت، تخمی بکار
چون خداوندت بزرگی داد و حکم
خرده از خردان مسکین درگذار
چون زبردستیت بخشید آسمان
زیردستان را همیشه نیک دار
عذرخواهان را خطاکاری ببخش
زینهاری را به جان ده زینهار
شکر نعمت را نکویی کن که حق
دوست دارد بندگان حقگزار
لطف او لطفیست بیرون از عدد
فضل او فضلیست بیرون از شمار
گر به هر مویی زبانی باشدت
شکر یک نعمت نگویی از هزار
نام نیک رفتگان ضایع مکن
تا بماند نام نیکت پایدار
ملک بانان را نشاید روز و شب
گاهی اندر خمر و گاهی در خمار
کام درویشان و مسکینان بده
تا همه کارت برآرد کردگار
با غریبان لطف بیاندازه کن
تا رود نامت به نیکی در دیار
زور بازو داری و شمشیر تیز
گر جهان لشکر بگیرد غم مدار
از درون خستگان اندیشه کن
وز دعای مردم پرهیزگار
منجنیق آه مظلومان به صبح
سخت گیرد ظالمان را در حصار
با بدان بد باش و با نیکان نکو
جای گل گل باش و جای خار خار
دیو با مردم نیامیزد مترس
بل بترس از مردمان دیوسار
هر که دد یا مردم بد پرورد
دیر و زود از جان برآرندش دمار
با بدان چندانکه نیکویی کنی
قتل مار افسا نباشد جز به مار
ای که داری چشم و عقل و گوش و هوش
پند من در گوش کن چون گوشوار
نشکند عهد من الا سنگدل
نشنود قول من الا بختیار
سعدیا چندانکه میدانی بگوی
حق نباید گفتن الا آشکار
تحلیل من از جان مککین
مارس 9, 2008
اگر بپذیریم در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نتایج ایالتهای خاکستری، ایالتهایی که اکثریت مطلق با جمهوریخواهان و یا دموکراتها نیست، تعیین کننده برنده میباشد، آنگاه به دلیل نزدیکی تعداد طرفداران دو حزب در این ایالتها آرای مستقلها نقش اساسی در نتیجه خواهد داشت. از همین رو هر حزبی که بتواند کاندیدایی معرفی کند که آرای مستقلها را هم جذب کند، موفقتر خواهد شد. از سوی دیگر، معرفی کاندیدای جذاب برای مستقلها، معمولا به معنی دوری از ارزشها و معیارهای حزبی هست که قاعدتا برای هیچ حزبی خوشایند نیست و اصولا چنین کاندیدایی به سختی میتواند موافقت حزب برای کاندیدا شدن را کسب کند. بدین ترتیب هر کدام از احزاب معمولا با چالش انتخاب بین کاندیدای مقید به اصول حزبی یا کاندیدایی که بتواند آرای مستقلها را هم جذب کند روبرو هستند.
مجموع رویدادهای مرتبط به حزب جمهوریخواه در این دوره به گونهای بوده که در نهایت کسی به عنوان کاندیدا انتخاب شد که نه چندان مقید به حزب ولی در مقابل دارای قابلیت جذب آرای مستقلها میباشد. مککین از بسیاری جهات به سنتهای محافظه کارانه مقید نیست و در موضوعات ارزشی اهل مداراست. از جهت سیاسی نیز، شخصیت خودسری دارد و نمونههای معروفی از مخالفتش با جمهوریخواهان و همکاری با دموکراتها در موضوعاتی مانند مهاجرت و مالیات را در کارنامه خود دارد. دلیل اصلی انتخاب شدن مککین از سوی جمهوریخواهان را باید در این دانست که هیچکدام از نامزدهای اصلی دیگر حزب نیز شرایط مطلوب را نداشتند، وگر نه به همانند سال 2000 به راحتی مک کین کنار گذاشته میشد.
مککین که در زمان جنگ ویتنام افسر ارشد نیروی هوایی و خلبان بمب افکن بود، پس از سقوط هواپیمایش به اسارت در آمد. وی پس از پایان جنگ و آزادی، وارد سیاست شد و تجربه 25 سال حضور در کنگره، مجلس و سنا، را دارد. موضع مک کین در مورد ایران از جهاتی شبیه موضع هیأت حاکمه فعلی آمریکا می باشد؛ در حالی که گزینه حمله نظامی به ایران را منتفی نمی داند، خواهان به کارگیری راههای دیپلماتیک و غیرنظامی قبل از هر حملهای می باشد. سرسختی در مقابل ایران در مبارزات انتخاباتی مککین نیز جایگاه به سزایی دارد چنانکه در حمله به دموکراتها آنها را متهم میکند که “به جاه طلبیهای ایران اتمی در قبال متحد ما یعنی اسراییل توجه ندارند و با آن برخورد جدی نمیکنند.”
نوشتهی پیشین
مارس 9, 2008
بعضي از آدم ها جلد زركوب دارند. بعضي جلد سخت و ضخيم و بعضي جلد نازك. بعضي سيمي و فنري هستند. بعضي اصلا جلد ندارند.
بعضي از آدم ها با كاغذ كاهي چاپ مي شوند و بعضي با كاغذ خارجي.
بعضي از آدم ها ترجمه شده اند.
بعضي از آدم ها تجديد چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها فتوكپي يا رونوشت آدم هاي ديگرند.
بعضي از آدم ها با حروف سياه چاپ مي شوند و بعضي آدم ها صفحات رنگي دارند.
بعضي از آدم ها عنوان و تيتر دارند. فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها نوشته اند: حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضي از آدم ها قيمت روي جلد دارند. بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند و بعضي از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند.
بعضي از آدم ها را بايد جلد گرفت, بعضي از آدم ها را مي توان در كيف مدرسه جا گذاشت.
بعضي از آدم ها نمايش نامه اند و در چند پرده نوشته مي شوند. بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي و معما دارند و بعضي از آدم ها فقط معلومات عمومي هستند.
بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي دارند. بعضي از آدم ها زيادي غلط دارند و بعضي غلط هاي زيادي!
از روي بعضي از آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي آدم ها بايد جريمه نوشت. با بعضي از آدم ها هيچ تكليف ما روشن نيست.
بعضي از آدم ها را بايد چند بار بخوانيم تا معني آن ها را بفهميم و بعضي از آدم ها را بايد نخوانده دور انداخت.
بعضي از آدم ها قصه هايي هستند كه مخصوص نوجوانان نوشته مي شوند و بعضي مخصوص بزرگسالان.
بعصي از آدم هايي كه مخصوص نوجواناننوشته مي شوند خيلي كودكانه و سطحي هستند. اين جور آدم ها وقتي با بچه ها حرف مي زنند, هي دهانشان را غنچه مي كنند, هي زور مي زنند و كلمات را كج و كوله مي كنند. آن ها به جاي اين كه مثل “بچه آدم” حرف بزنند, بچگانه حرف مي زنند و اداي بچه ها را در مي آورند.*
*بي بال و پر پريدن/ قيصر امين پور/ نشر افق
ای جان
مارس 9, 2008
هر کس بد ما به خلق گوید
ما سینه او نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
یه SMS برام اومد
مارس 9, 2008
در برابر هر زن توانایی که خسته از صفت (ضعیف )است مرد ضعیفی وجود دارد که از قدرت کاذب رنج میبرد .در برابر هر زنی که خسته از صفت کاذب (حماقت ) است مردی وجود دارد که از پوشیدن نقاب عاقل نمایی رنج میبرد .
در برابر هر زنی که خسته از بر چسب( احساساتی) بودن است مردی وجود دارد که از حق گریه کردن و با احساس بودن محروم است .
در برابر هر زنی که از اینکه به عنوان یک (شئ جنسی ) قلمداد شود دلگیر است مردی وجود دارد که نگران توان جنسی خود است .
در برابر هر زنی که از دستمزدی که شایستگی اش را دارد محروم است مردی وجود دارد که مسئولیت اقتصادی یک انسان دیگر را بالاجبار بر دوش میکشد
در برابر هر زنی که اسرار مکانیکی ماشین را نمیداند مردی وجود دارد که نمیداند چگونه تخم مرغی را آب پز کند .
در برابر هر زنی که برای آزادی اش قدم برمیدارد مردی وجود دارد که راه آزادی برایش باز است .
نژاد بشر پرنده ای است با دو بال ،تنها اگر دو بال بطور مساوی رشد کنند نژاد بشر میتواند پرواز کند .
حال بیش از هر زمان دیگر میتوان درک کرد که علت وجود زن علت وجود بشر است .
خدایا…..
مارس 9, 2008
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
نا امیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را…
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ناراستی ها تامردمی ها…
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند…
و مگر از زندگی چه می خواهیم که در خدایی خدا یافت نمی شود.
دوست دارم که این جملات رو همیشه روی میز کارم در خانه ام و در خاطرم نگه دارم. چرا که عقیده دارم با این نگاه زیستن و نفس کشیدن عین سعادت است.
ما نوادگان کوروش هستیم شما چطور؟
مارس 7, 2008
اگر سر بر آرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دین زرتشت پاک
چه شد ملک ایران زمین
کجایند مردان این سرزمین
به کوروش چه خواهیم گفت؟
اگر دید و پرسید از حال ما
چه کردید برَنده شمشیر خوش دستتان
کجایند میران سر مستتان
چه آمد سر خوی ایران پرستی
چه کردید با کیش یزدان پرستی
به شمشیر حق نیست دستی
که بر تخت شاهی نشسته است
چرا پشت شیران شکسته است
در ایران زمین شاه ظالم کجاست
هوا خواه آزادگی پس چرا بی صداست
چرا خامش و غم پرستید؟های
کمر را به همت نبستید. های
چرا اینچنین زار و گریان شدید
سر سفره خویش مهمان شدید
چه شد عِرق میهن پرستیتان؟
چه شد غیرت و شور و مستیتان
سواران بی باک ما را چه شد
ستوران چالاک ما را چه شد
چرا مُلک تاراج می شود
جوانمرد محتاج میشود
چرا جشنهامان شد عزا
در آتشکده نیست بانگ دعا
چرا حال ایران زمین نا خوش است
چرا دشمنش اینچنین سر کش است
چرا بوی آزادگی نیست؟ وای
بگو دشمن میهنم کیست ؟های
بگو کیست این ناپاک مرد
که بر تخت من اینچنین تکیه کرد
که تا غیرتم باز جوش آورد
ز گورم صدای خروش آورد
به کوروش چه خواهیم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک
اگر سر بر آرد ز خاک
“نیلوفر”
مارس 6, 2008
اگر حوصله خواندن داستان تکان دهنده زندگی این دختر را داشته باشید ، شاید بیش ازپیش شکرخدا را ـ به خاطر این که به جای او نیستید ـ به جابیاورید.
“نیلوفر”( اسم مستعار) دختر جوانی است. او حاصل ازدواجی موقت به شمار می رود که سال ها پیش و مدت کوتاهی بعد از به دنیا آمدن او به پایان رسیده است. داستان را از زبان خودش بشنوید:
” وقتی عقد موقت پدر با مادرمن، پیش زن اول او لو رفت پدرم خیلی راحت مارا ترک کرد. هیچ چیز ازاو به یاد ندارم. مادرم با بدبختی مرا بزرگ کرد و کم کم به راه خلاف کشیده شد. نوجوان بودم که او هم ازدنیا رفت و راحت شد. دوست مادرم که مثل خود او زنی خیابانی بود و ازاین راه پول درمی آورد مرا پیش خودش برد، چون به نفع خودش هم بود. اعتراضی نکردم چون نه تنها ازبچگی به همین شیوه بزرگ شده بودم و خیلی چیزها برایم عادی شده بود بلکه چاره دیگری هم نداشتم. اتفاقا در این کار مستعد هم بودم و خیلی زود جذب باند معروفی در شهرمان شدم و حسابم را از دوست مادرم جدا کردم.
درهمان روزها بود که به صورت اتفاقی پدرم را پیدا کردم و دورادور آمارش را گرفتم. برادر ناتنی ام که ازمن بزرگتربود، دراین سال ها درس خوانده و به دانشگاه رفته و با استفاده از موقعیت مالی پدرم، شرکتی راه انداخته بود. دلم خیلی سوخت. من و او ازیک پدر بودیم اما این همه تفاوت داشتیم… نه، این منصفانه نبود…
خیال انتقام دست ازسرم برنمی داشت.هرچه بیشتر درمورد خوشبختی و رفاه آنها می فهمیدم بیشتر عذاب می کشیدم. فکری شیطانی به ذهنم رسید. خودم را به برادرم نزدیک کردم… تا عاشقم شود!!
درابتدا فقط می خواستم اورا عاشق خودم کنم و بعد، حقیقت رامثل یک سیلی توی گوشش بکوبم تااو حداقل در زمینه عاطفی شکست خورده باشد. تحمل دیدن موفقیت های همه جانبه اش را نداشتم…
اما روزی به خودم آمدم که درلباس عروس کنار برادرم ایستاده بودم! چقدر دروغ گفتم… که پدرو مادرم درخارج ازکشورمرده اند… خانم فلانی حاضرشد نقش عمه مرا بازی کند… رل دختران معصوم را بازی کردم…
همسر برادرم شدم اما هنوز می سوختم… آتش انتقام سرد نمی شد. دوست داشتم به این بازی کثیف ادامه بدهم. حال خودم را نمی فهمیدم. با لباس سپید عروسی، به میهمان ها نگاه می کردم و افکارمالیخولیایی ذهنم را پر کرده بود:” الان بلند می شوم و حقیقت را فریاد می زنم…آبرویشان را می برم. کمر پدرم را می شکنم…” اما هیچ کاری نکردم.
من با برادرم ازدواج کردم!
او یکی ازعاشق ترین مردان دنیابود ومن ازاو باردارشدم…”
داستان زندگی نیلوفر، واقعیتی وحشتناک بود. نمی دانستم چطور می شود به او کمک کرد. ازهرکارشناس و مرجعی پرسیدم نمی دانست. می گفتند باید بچه را ازبین ببرد یا به دنیا بیاورد و بدون برملا کردن راز، خانه را ترک کند و به جایی برود که کسی نداند او که بود و چه کرد.
امانیلوفر تصمیمات خودش را اجرا کرد. بچه را به دنیا آورد و به بهانه ای طلاق گرفت… و مهریه اش را هم. او به زندگی آزاد عادت کرده بود و نمی توانست به یکنواختی زندگی زناشویی تن بدهد. او به باند قبلی برگشت و می خواهد روزی جای خانم رییسه آن را بگیرد. بزرگ ترین دلخوشی این روزهای نیلوفر، از راه به درکردن مردان خانواده دار به ظاهر معتبری مثل پدرخودش است و ازهم پاشیدن کانون گرم خانواده های خوشبخت.آتشی که در قلب او شعله وراست به این راحتی ها سرد نخواهد شد.
دراین ماجرا چه کسی را می شود مقصراصلی فرض کرد؟
آیا آنها که سنگ ازدواج موقت را به سینه می زنند می دانند که نتیجه این تز، بیشتر شدن تعداد نیلوفرهای جامعه است؟ آیا پدر نیلوفر که به خاطر هوسرانی، آینده دونفر دیگر- و با حساب پسر و نوه نامشروعش، چهارنفر- را به بازی گرفت، بزرگ ترین مقصراین ماجرا نیست؟
خیلی ساده است که با انداختن بار تقصیر به دوش خود نیلوفر، خودمان را به کوچه علی چپ بزنیم وهمچنان طرفدار تمام چیزهایی باشیم که در زندگی شخصیمان به آنها نیاز داریم. اما ته وجودمان می دانیم که واقعیت چیز دیگری است.
تکمیل دین در ده برداشت!
مارس 6, 2008
۱. آدم حسابگر: ببخشید، دوست دختر یا دوست پسر داشتن، می کند به عبارتی بیست و پنج درصد؟!
۲. مرد منطقی: یعنی اگر دوتا زن بگیریم دینمان کامل کامل می شود؟!
۳. مرد هوسباز: آقا من چهارتا زن گرفتم که دینم را دوبرابر کنم!
۴. از متلک های وسط دعوای زن و شوهر:حیف از من خاک بر سر که خواستم دین ِ توی بی لیاقت را کامل کنم!
۵. تابلوی سر در دفاتر ازدواج:ثبت رسمی مراحل تکمیل دین!
تابلوی سردر دفاتر طلاق:دراینجا دقیقا و فقط نصف دین شما پس گرفته می شود، نه بیشتر!
۶. یک ریاضیدان: اگر مکمل دین، ازدواج است، آن گاه متممش چیست، ازدواج موقت؟!
۷. پدر عروس در جلسه خواستگاری رو به داماد: پسرجان، خوب فکرهایت را کرده ای؟ گفته باشم، دخترم بعد از تکمیل، پس گرفته نمی شود ها!
۸. علامه دهخدا(!):
گفتِ پیغمبر است و گفتی راست
که نیارد کسش فزود و نه کاست:
” در زمان هرآن که جفت گزید
نصف دینش ز کیدِ دیو رهید”
شیخ طه که مرد رندی بود
از پس این حدیث می افزود:
” تا رسانی به جفت، جامه و نان
رود این دین نیمه هم ز میان!”
۹. جوان آس و پاس: ما که هیچی نداریم، نه زنی، نه بچه ای، نه سری و نه سامانی، نصف دینمان را هم بگیرید ببینیم خیالتان راحت می شود یا نه!
۱۰. اطلاعیه دختر دم بخت:
توجه… توجه…
یک عدد مکمل دین، موجود است!!
بارها به دختران نوجوان و جوانی برخورده ام که با شنیدن بعضی روایات، از زن بودن خودشان نومید و غمگین شده اند. امروز می خواهم به روش خودم ثابت کنم این که می گویند” دین زن دچارنقصان است چون چند روز درماه قادربه انجام فرایض دینی خود نیست” نمی تواند صحیح باشد.
به نظرمن این که خداوند دختران را از۹ سالگی مکلف اعلام کرده و پسران را از۱۵ سالگی، نمی تواند به دلیل رشد عقلی بیشتر جنس مونث نسبت به جنس مذکر باشد، که اگر چنین باشد هم به مردان توهین شده و هم واقعیت های جامعه نادیده گرفته شده اند. به دختر و پسرهای ۹ ساله نگاه کنید. کدام آدم بی انصافی می تواند ادعا کند که دختر بچه ۹ ساله باید مثل انسانی بالغ و مکلف، در برابر تمام کارهای خود مسوول باشد؟؟ و چه کسی می تواند بگوید یک پسر۱۴ساله به اندازه یک دختر۹ ساله هم نمی فهمد؟!
چرا دختران شش سال زودتر به سن تکلیف می رسند؟
به طور میانگین، دختران در سن ۱۵ سالگی به بلوغ جسمانی می رسند و در سن ۴۵ سالگی هم یایسه می شوند، یعنی سی سال از عمرشان را در حالی می گذرانند که هرماه سه الی هفت روز قادر به انجام فرایض دینی نیستند، یعنی به طور میانگین ۵ روز. ما برای آن که حداکثر ناتوانی زنان را درانجام فریضه – که ممکن است به دلیل بارداری یا بیماری هم پدید آید ـ در نظر گرفته باشیم آن را می گیریم ۶روز در ماه ، یعنی به طور میانگین سالی ۷۲ روز که کلا در طول سی سال می شود ۲۱۶۰ روز.
این تعداد روز را تقسیم بر۳۶۵ کنید، با اندکی کم و بیش می شود شش سال!!
یعنی زنان به طور متوسط، طی شش سال از عمر مفید باروری شان، قادر به انجام فریضه نیستند که خداوند این شش سال را با شش سال زودتر مکلف کردن آنها جبران کرده تا مردان از لحاظ ثواب انجام فریضه بر زنان برتری نداشته باشند!!
حالا چه کسی می گوید دین زن ها دچار نقصان است؟؟ که حتی اگر هم بود، ازآن رو که در نتیجه نوع آفرینش زنانه شان بود و خدا این طور می خواست، ایرادی برآن وارد نبود!
تاذل تیلل نتیلذ
مارس 6, 2008
این که می گویند درازدواج، تقدیر نقش اصلی را دارد واقدامات شما، تا قسمت نباشد، به جایی نخواهد رسید، کاملا درست است.
فرض کنید آنی بخواهد برای بازکردن بختش، خود وارد عمل شود.او تصمیم می گیرد به سراغ دوستان متاهلش رفته وازآنها بپرسد چطور شد که ازدواج کردند، آن گاه همان اقدامات را به عمل بیاورد. چه اتفاقی خواهد افتاد؟!:
آنی: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردی؟
شهرزاد: خوب … می دانی که محمد همکارم بود… راستش من از او خوشم می آمد و سعی کردم با محبت و توجه، نظرش را جلب کنم…
آنی به پسرفرضی موردعلاقه اش در محل کار: پنجره را ببندید، خدای ناکرده سرما می خورید!
همکار فرضی آنی: اصلا دوست دارم سرما بخورم تا دوست دخترم بیشتر نازم را بکشد. به شما ربطی دارد؟! (زیر لب) دخترهای این دوره و زمانه چقدر پر رو شده اند!
***
آنی :شهره جان! تو چطور با همسرت آشنا شدی؟
شهره :آشنایی ما از یک دعوا شروع شد. او توی کارم دخالت کرد و من ناراحت شدم، با هم بحث تندی کردیم و…!
همکار مجرد آنی: خانم، به نظر من نباید این کار را این طور انجام می دادید…
آنی: به شما چه ربطی دارد؟ خجالت نمی کشید توی کار من دخالت می کنید؟!
همکارمجرد آنی: اصلا به درک! مرا بگو که خواستم کمکتان کنم! همین کارها را کرده اید که تا این سن مجرد مانده اید دیگر!!
***
آنی: آزیتا، تو با عشق ازدواج کردی؟
آزیتا:نه. من آن موقع فکر کنکور و دانشگاه بودم! مادرم اصرارداشت ازدواج کنم.
مادرآنی: فلانی غلط کرده بیاید خواستگاری تو!او لیاقت پاک کردن کفش های تو را هم ندارد!!(این قسمت، واقعی است!
)
***
آنی: فرشته تو کجا با همسرت آشنا شدی؟
فرشته: کنار دریا… من و او با کمی فاصله ازهم نشسته بودیم.او ازمن پرسید چرا تنها آمده ام شمال. من هم به شوخی گفتم آمده ام شمال، شاید از تنهایی در بیایم!
کنار دریا:
پسر جوان: شما تنها هستید؟
آنی: در حال حاضر بله…
پسر: آهان… همراهتان رفته چیزی بخرد؟
آنی: نه… من همراه ندارم!
پسر: پس چه همراه بی ذوقی دارید! توی هتل مانده؟!
( بابا آی کیو!)
آنی: نه… من کلا تنها آمده ام…
پسر: واقعا نامزدتان اجازه داده شما تنهایی بیایید لب ساحل؟!
( ای خدااااا!)
آنی: من اصلا نامزد ندارم، تنها آمده ام شاید اینجا از تنهایی در بیایم!
پسر: چه جالب! چون من وهمسرم برعکس شما آمده ایم اینجا تا با یک خاطره خوب و به طور توافقی از همدیگر جدا بشویم!
***
آنی: غزاله تو کجا با فرهاد آشنا شدی؟
غزاله: توی یک میهمانی. فرهاد همان جا عاشقم شد و ازمن خواستگاری کرد!
در یک میهمانی:
پسر: آنی! آن دختری را که گوشه سالن نشسته می شناسی؟ می شود خواهش کنم از طرف من از او خواستگاری کنی؟!
***
آنی:ترانه تو چطور با رضا آشنا شدی؟
ترانه: رضا ازمن تقاضای دوستی کرد. قبول نکردم.اوهم شیفته نجابتم شد وآمد خواستگاری!
پسر: امکان دارد افتخار دوستی با شما را داشته باشم؟
آنی: نه خیر، من اهل این جور دوستی ها نیستم.
پسر:عجب امل عقب افتاده ای هستی.الان دیگراین افه خرکی ها(!) خریدار ندارد.لابد هنوز هم دختری! برو بابا… من دنبال موردی می گردم که open باشد!
(واقعیت تاسف انگیزی که این روزها کمابیش مشاهده می شود)
***
آنی: حمیرا تو واقعا اینترنتی ازدواج کردی؟
حمیرا: خوب بله…اوایل محلش نمی گذاشتم، اصلا دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم… ولی آن قدر گیر داد تا راضی شدم!
پسر:asl plz !
آنی: من به دوستی اینترنتی اعتقاد ندارم.
پسر: bye !!
و…
به خاطرهمین است که آنی چون می داند این اتفاقات خواهد افتاد، هیچ وقت دست به اقدام خودسرانه ای(!) نزده و همچنان درانتظار قسمتی نشسته که معلوم نیست کجا به خواب فرو رفته است!
نسوان
مارس 6, 2008
شکسپیر گفته:”یک زن، چیزی به جز شوهر نمی خواهد ولی وقتی که به او رسید همه چیز می خواهد
مهاجرت
مارس 6, 2008
فرقی هم نمی کند که چشمهایت باز باشند و مهاجرت کنی یا با چشمان بسته!
درجه هشیاری و مطالعه هم به کار دلت نمی آیند.
دوباره بخوان به < کار دلت> نمی آیند.
اما همین مهاجرت بد، گاهی حکم درمان معجزه دارد.
مهاجرت که می کنی، بقچه لباسهایت را، آلبوم کودکیت را نامه های عاشقانه ۱۶ سالگیت را .. با خودت جا به جا می کنی!! حتی سماق و زردچوبه و زعفران را!! اما نمی دانم چطور می شود که صندوق دلت جا می ماند.
دم دروازه خداحافظی همان وقت که بلیط و پاسپورتت را هزار بار چک می کنی که جا نمانده باشد، همان وقت که توی هر گردش سرت یک چشم گریان می بینی، همان وقت همان جا صندوق دلت جا می ماند!!
شاید روی کف پوش سرد فرودگاه، شاید توی آغوش مادرت، توی نگاه گریان عمه ها، توی بغض پدر، توی نگاه خواهر که هر خل خل بازی از خودش در می آورد که تو خندان بروی!!!
همان جا همان موقع می دانی و دانسته دلت را جا می گذاری!!
انگار دلت هم جزو اضافه بار ها می شود!!
انگار این شرط مهاجرت است!
عین وجود ویزا!! اجباری است!!
باید حایش بگذاری همین و بس!!!
آن وقت قفسه سینه ات به جای دل با واژه تکراری دلتنگ پر می شود!!!
مهاجر که باشی توی بقچه لباسهایت، آن لا به لا یک قرآن و یک حافظ و یک جانماز ترمه، که می شود رومیزی روزهای آغاز سال نو جا خوش می کنند.
این را با خودت، لابد!! به جای دل جا مانده ات حمل می کنی! سر همان ماه دوم که نه توی تاکسی صدای موسیقی بندری آمد و نه توی بوتیک های زنانه، صدای نوش آفرین!! ترمه ات را که کنار شمبلیله های خشک کرده بوی قرمه سبزی گرفته، ۱۱ ماه زودتر از سال نو پهن می کنی روی میز، جلوی چشمانت، می ترسی بی رگ و ریشه بمانی!! آخر دست بودن آدم باید به یک جایی بند باشد!!
جا نماز ترمه ات می شود اتصال تو و دیروز و دل جا مانده ات.http://jighjighoo.persianblog.ir/1385_6_jighjighoo_archive.html
وای بر ما…
مارس 3, 2008
شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصلهء مهمون رو نداره، کبرا تصميم گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون توي يک کاسه است،حسنک گوسفنداشو ول کرده وتوي يک شرکت آبدارچي شده،آرش کمانگيرمعتاد شده، شيرين،خسرو و فرهادو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي، رستم و اسفندياراسباشونو فروختن و باموتور ميرن کيف قاپي!راستي سر ما ايرانيها چه آمده
آواز سنتوري!
فوریه 29, 2008
همانطور كه گفتم آواز گنجشكها دست خالي از جشنواره بر نگشت و هم زمان در جشنواره برلين هم “رضا ناجي ” جايزه بهترين بازيگر نقش اول مرد را گرفت. اينجا چون هنوز فيلم را نديدم راجب نكات تكنيكي فيلم يا حتي موضوع ان كه خيلي جاي بحث و تفسير دارد صحبت نمي كنم اما از اينكه نظر اقايان به مجيدي بسيار مثبت است، هم از جشنواره پيدا است و هم از سر مقاله اقاي وزير در تمجيد از اين عنصر گرانقدر در روزنامه ايران، اصلا بخاطر اين موضوع و بخاطر بيرون امدن فيلم “سنتوري”اين مطلب را مي نويسم.
انكه تعهد هنرمند چقدر در اثر هنري او تاثير مي گذارد بحثي است كه از نظر من در شرايط اينجا يعني ايران،خود اثر و جنبه هاي هنري ان را زير سوال مي برد. مجيدي و امسال مجيديها كه اصالت هنر را در خدمت هدفي خاص فدا مي كنند و البته از مواهب ان مانند امكانات و تسهيلات بهره مي برند، هر جقدر هم ار نظر فني حرفي براي گفتن داشته باشد تحت شعاع نيت خاصشان ديده نمي شود.
حالا شما مقايسه كنيد اين نمونه را با مهرجويي كه سالها قبل تر از همه ان اقايان كه ان وقتها خود در صف سينما ها در انتظار ديدن فيلمهاي او بودند، مي توانست بخاطر زرق و برق جشنواره هاي خارجي و تبليغ براي حضور حكومتي در اين جشنواره ها،خود را از جامعه جدا كند و راجب مفاهيم انتزاعي خوشايند بعضي ها، فيلم هاي بي طرف (بخوانيد حكومتي) بسازد و در باد فلان جايزه بخوابد و به سبب حمايتها هميشه اسوده خاطر باشد و يا مثل خيلي از اقايان ديگر اصلا از ايران برود و در خارج راجب فلسفه فيلم بسارد ابن كار را نميكند . . .
اما چه ميشود كه فيلمسازي كه خود فلسفه مي داند از ان به عنوان پلي براي نشان دادن دردهاي اجتماع استفاده مي كند و اين سختي را مي پذيرد و اينجا مي ماند و به جاي كور و درخت و معنويت بي تفاوت به اجتماع، به دردها ي طبقات اجتماع مي پردازد،؟ اين از همان تعهد به جامعه و مردم و بالاتر به هنر ناشي ميشود كه متاسفانه امروزه ناياب است و ادمها نرخهاي ارزاني پيدا كرده اند….
سنتوري درد نهقته اين جامعه رو به انحلال است كه جرات فرياد يافته ، علي سنتوري نماد مردمي است كه هر روز به دست پدرشان سم مرگ را در رگهايشان جاري مي كنند. واقعيت عيني است كه خيلي از چشمها توان ديدن ان را ندارند. و اينجاست كه به جاي مقاله تمجيد صداهاي تهديد به گوش مي رسد.